خرید بک لینک
صبحها به وقت انتظار در ایستگاه اتوبوس

پیرمردی تمیز و اتوکشیده را می دیدم که آهسته تر

از مورچه از نگاهم میگذشت و با روزنامه ای در دست

که با اشتیاق فراوان به کلمه کلمه خواندنش فکر میکرد

مسیر رفته را باز می گشت

هیچگاه از خط کشی ی ذهنش خارج نمیشد

در یک مدار حرکت میکرد

مدتی است دیگر او را نمی بینم

ولی حرکاتش که حکایت از نظمی

چندین ساله داشت در ذهنم ماندگار گشته است.....

برچسب: نویسنده: مهتاب افشاری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 10:20

صفحه بندی